الشيخ السبحاني

50

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى )

از جمله دويست شتر كه به من تعلق دارد ، مورد دستبرد سپاه تو قرار گرفته است . خواهش من اين است كه دستور دهيد آنها را به صاحبان خود بازگردانند . « ابرهه » گفت : سيماى نورانى و درخشندهء تو ، تو را يك جهان در نظرم بزرگ كرد ، ولى درخواست كوچك و ناچيزت ( در اين هنگام كه من براى ويران كردن معبد نياكان تو آمده‌ام ) از عظمت و جلالت تو كاست ! من متوقع بودم كه سخن از كعبه به ميان آورى ، و تقاضا كنى كه من از اين هدف كه ضربت شكننده‌اى بر استقلال و حيات سياسى و دينى شما وارد مىسازد ، منصرف شوم ، نه اين كه دربارهء چند شتر ناچيز و بىارزش سخن بگوئى و در اين راه شفاعت نمائى . عبد المطلب در پاسخ وى جمله‌اى گفت كه هنوز عظمت و ارزش خود را حفظ كرده است و آن اين بود : « أنا رَبُّ الابِلِ ؛ و لِلبَيتِ رَبٌّ يَمنَعُهُ » ، من صاحب شتر ، خانه نيز صاحبى دارد كه از هرگونه تجاوز به آن جلوگيرى مىنمايد ! « ابرهه » ، پس از استماع اين جمله سرى تكان داد ، و با قيافهء مغرورانه گفت : در اين راه كسى قدرت ندارد مرا از هدفم بازدارد ، سپس دستور داد ، اموال غارت شده را به صاحبان آنها رد كنند . انتظار قريش قريش با بىصبرىِ هر چه تمامتر ، در انتظار بازگشت عبد المطّلب بودند كه از نتيجهء مذاكرهء او با دشمن آگاه شوند . وقتى عبد المطّلب ، با سران قريش مواجه شد به آنان گفت : هر چه زودتر با دام‌هاى خود به درّه و كوه پناه ببريد ، تا از هرگونه گزند و آسيب در امان باشيد . چيزى طول نكشيد كه همهء مردم خانه و كاشانهء خود را ترك گفته ؛ و به سوى كوه‌ها پناه بردند . در نيمهء شب ، نالهء اطفال و ضجهء زنان و صيحهء حيوانات در سراسر كوه و دره طنين‌انداز بود ، در همان دلِ شب ، عبد المطّلب با تنى چند از قريش ، از قلهء كوه فرود آمدند و خود را به در كعبه رساندند ؛ در حالى كه اشك در اطراف چشمانِ او حلقه زده بود . با دلى سوزان ؛ حلقهء در كعبه را به دست گرفت ، با چند بيت با پروردگار خود گفتگو كرد و گفت :